تبليغاتX
پنجره
آخه بچه چقدرخنگ باشه خوبه؟

کاپ اول خنگای عالم مال خود خودمه

بالاخره بعدازچهار بار امتحان دادن تو امتحان رانندگی قبول شدم

دیگه واقعا داشتم میشدم مستند کلاه قرمزی وپسرخاله!

البته یک کمی همچین بفهمی نفهمی هستم

وضع حافظم بدجوری خرابه. خراب مصلحتی!

چن روز پیش قبل از بیرو رفتن از خونه امیرمحمد ازم قول گرفته بود براش آدامس بخرم. موقع برگشتن حوصله نداشتم تاسرخیابون برم وبرگرد. باخودم فکر کردم بهش میگم یادم رفته! وچون این اتفاق زیاد پیش میاد که چیزی رو فراموش کنم مطمئن بودم براش دلیل قابل توجیه هست.

 در رو که باز کردم واومدم تو همونطوری که انتظارش رو داشتم پرید جلو و گفت:

آدامس من کو ؟ منم با توجه به برنامه ریزی قبلی گفتم: آخ آخ یادم رفت.ببخشید دفعه دیگه که رفتم بیرون حتما حتما برات میخرم. یه کمی نگا نگام کرد و زیرلب چیزایی گفت و غرو لند کنان ازکنارم گذشت

انتظار نداشتم به اون زودی ازخیر آدامسش بگذره

هرچند که عصرش حسابی حالموگرفت. بهرحال...

چند دقیقه بعد که داشتم کمد لباسهامو جمع وجور میکردم متوجه شدم بستنی به دست پشت سرم ایستاده

تو چشماش برق شیطنت چشمک میزد

با حالتی آمیخته به تمنا وشیطنت گفت: ببین! این بستنی رو برام نگه میداری برم طبقه بالا یکی هم برای تو بیارم!

عجب اعتمادی به من داشت!

گفتم باشه.از اتاق که رفت بیرون داشتم وسوسه میشدم یه گاز از بستنی خوشمزش بزنم که دوباره سریع با یه ماژیک بزرگ برگشت تو. گفتم پس چی شد؟

گفت آخه فکر کردم تو ممکنه باز یادت بره که این بستنی منه

این ماژیک رو آوردم تا اسمم رو روش بنویسم تو یادت نره ویه وقت نخوریش!

+ نوشته شده توسط عرفان در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت |
توزندگی یه دوره هایی هست که بدجوری تحت فشار قرار میگیری

دلت میخواد سرتو ازتو لاک خودت بیرون بیاری وداد بزنی " خدا ! ای بامرام! آخه چرا اینقدر فشار میدی؟"

هرچند که تو کار حکیم چون وچرا نیست اما این پرسش درحکم یه نوع تخلیه روانی برات محسوب میشه نه اینکه واقعا اعتراضی به خواست پروردگارت داشته باشی!

تو اون لحظات شاید اینقدر سرت شلوغ وذهنت درگیرباشه که اگه خدا جواب یا نشانه ای رو هم برات بفرسته متوجه نشی کمکی ازطرف اون بوده وبه حساب شانس واقبالت بذاری اما بعدها وقتی برمی گردی و به گذشته نگاه می کنی، وقتی می بینی خاطرات سخت اون روزهای پردردسر حالاتجربیات پرقیمتی شده که با خروارها جواهر عوضشون نمی کنی، می فهمی اون چیزی که بدست آوردی ارزش سختی هایی رو که کشیدی داشته

وقتی به هم سن وسالای خودت وطرز فکر وعکس العملشون درمقابل ناملایمات وسختی ها نگاه میکنی و با قدرت تحمل خودت مقایسه میکنی! می بینی که خیلی بزرگتر شدی

خیلی بزرگتر از اون چیزی که توقعش رو داشتی

هرچند که تو  هم سن وسالای تو هم دلای بزرگتر از تو خیلی زیاده

باید بالا بری       بالاتر          بالاتر

اونوقته که سربه سجده میذاری ومی گی الهی شکر!

+ نوشته شده توسط عرفان در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت |