کاپ اول خنگای عالم مال خود خودمه
بالاخره بعدازچهار بار امتحان دادن تو امتحان رانندگی قبول شدم ![]()
دیگه واقعا داشتم میشدم مستند کلاه قرمزی وپسرخاله!
البته یک کمی همچین بفهمی نفهمی هستم
وضع حافظم بدجوری خرابه. خراب مصلحتی! ![]()
چن روز پیش قبل از بیرو رفتن از خونه امیرمحمد ازم قول گرفته بود براش آدامس بخرم. موقع برگشتن حوصله نداشتم تاسرخیابون برم وبرگرد. باخودم فکر کردم بهش میگم یادم رفته! وچون این اتفاق زیاد پیش میاد که چیزی رو فراموش کنم مطمئن بودم براش دلیل قابل توجیه هست.
در رو که باز کردم واومدم تو همونطوری که انتظارش رو داشتم پرید جلو و گفت:
آدامس من کو ؟ منم با توجه به برنامه ریزی قبلی گفتم: آخ آخ یادم رفت.ببخشید دفعه دیگه که رفتم بیرون حتما حتما برات میخرم. یه کمی نگا نگام کرد و زیرلب چیزایی گفت و غرو لند کنان ازکنارم گذشت
انتظار نداشتم به اون زودی ازخیر آدامسش بگذره
هرچند که عصرش حسابی حالموگرفت. بهرحال...
چند دقیقه بعد که داشتم کمد لباسهامو جمع وجور میکردم متوجه شدم بستنی به دست پشت سرم ایستاده
تو چشماش برق شیطنت چشمک میزد ![]()
با حالتی آمیخته به تمنا وشیطنت گفت: ببین! این بستنی رو برام نگه میداری برم طبقه بالا یکی هم برای تو بیارم! ![]()
عجب اعتمادی به من داشت! ![]()
گفتم باشه.از اتاق که رفت بیرون داشتم وسوسه میشدم یه گاز از بستنی خوشمزش بزنم که دوباره سریع با یه ماژیک بزرگ برگشت تو. گفتم پس چی شد؟
گفت آخه فکر کردم تو ممکنه باز یادت بره که این بستنی منه
این ماژیک رو آوردم تا اسمم رو روش بنویسم تو یادت نره ویه وقت نخوریش!

