تبليغاتX
پنجره

چشمام یواش یواش داشت گرم می شد.  

پلکام سنگین شده بودن وکم کم میومدن پایین که با صدای نفس های تند تندش که بالای سرم وایساده بود ونگام میکرد خواب ازسرم پرید..

با تردید نگاهم میکرد.  حدس زدم میخواد یه چیزی ازم بگیره که شک داره بهش میدم یانه!

گفتم: امیرمحمد چیزی میخوای؟

گفت : دمیرخندونت کجاست؟(که البته منظورش خمیردندون بود)

با همون بی حوصلگی وخواب آلودگی گفتم: مگه مسواکتو خونتون جا نذاشتی؟

خمیردندون میخوای چی کار؟

یه کمی فکر کرد و گفت: چرا. جا که گذاشتم اما ...

حالا نمیشه امشبو، فقط امشبو با مسکاف تو مسکاف بزنم؟!

چاره ای جز قبول کردن نداشتم...

گفت خوب پس بیا برام مسکاف بزن.

واااااااااااااااای

اینو دیگه نمی تونستم باور کنم

باید ازجام بلند میشدم ، تا لب روشویی می رفتم و برای آقا مسواک هم میزدم!

خیلی خسته بودم.تنبلی هم بدجوری چسبیده بود به یقه ام! از خستگی احساس میکردم یه کتک مفصل خوردم.بدنم له شده بود.

گفتم : ببین ! مسواک خودت که اینجا نیست،همه هم الان خوابیدن، حالا یه امشبه رو بی خیال شو عوضش فردا دوبارمسواک بزن.

 

گفت :إإإإإ نخیرم! مامانم گفته اگه مسکاف نزنم دیگه نمی تونم شکلات بخورم هم امشب میزنم هم فرداشب

اگه برام مسکاف نزنی خودم میزنم...

می دونستم اگه بخواد خودش مسواک بزنه کلی دردسر و ریخت وپاش داره.

 

 ترجیح دادم با توجه به اصل ایمنی "پیشگیری قبل از درمان" وبرای جلوگیری از تبعات انفجار روشویی خودم بلند شم و کار رو یکسره کنم.

اونشب وهربار که شکلات یا شیرینی میخورد باهمین مصیبت وگاهی بدتر،مسواک میزد.

خیلی تعجب آور بود!

امیر بچه بود که همیشه از زیرمسواک زدن و دست و رو شستن با انواع بهانه ها فرار میکرد. چی میتونست اینقدر مقیدش کنه؟

 

خوب که فکر کردم یادم افتاد که گفته : اگه مسکاف نزنم مامانم گفته دیگه نمی تونم شکلات بخورم.

ومی دونستم که هیچی رو به اندازه شکلات نمی خواد.

اگه همه دنیا رو با یه تکه شکلات بغل هم بذارن مطمئنم انتخاب اون : شکلاته!

با خودم آرزو کردم " کاش منم به اندازه شکلات براش خواستنی بودم " .

اما شاید توقع بی جایی باشه وقتی به اندازه اون شکلات طعم شیرینی براش ندارم.

شکلات رو به خاطر طعم لذت بخش وشیرینی که بهش آرامش میده دوست داره اما من چی؟

گاهی اوقات خیلی هامون بدون اینکه طعم دلچسبی برای زندگی داشته باشیم انتظارات بی جایی ازش  داریم.

اینکه توسط دیگران خواسته بشیم علاوه براینکه به خاطرما فداکاری کنن و یا متحمل بعضی سختیها بشن.

ویا حتی شرایط زندگی طوری باشه که احساس خوشبختی کنیم

باید دنبال یه طعم جدید بود

یه طعم دلچسب برای زندگی...

 

+ نوشته شده توسط عرفان در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت |

 

يه زماني راجع به اطاعت درمقابل امر پروردگار فكر ميكردم 

 واينكه بعضي عبادات به جاي اينكه روحيه بندگي رو درما پرورش بده تبديل به يه عادت روزمرّه شده.

 

عادت كردن به هرچيز،پايان انساني زيستن واراده داشتنه.

 

يكي از بانوان بستگان وقتي به حج مشرف شده بود دائم اظهار ناراحتي مي كرد و مي گفت: من عادت كردم رو بگيرم وصورتم رو از نامحرم بپوشونم. حالا نميتونم رو نگيرم، احساس بدي دارم، نميشه ، آخه عادت كردم...

گفت رو ميگيرم وعوضش وقتي برگشتم ايران يك گوسفند ميكشم.

بنده خدا شايد نميدونست كه فلسفه اين قرباني چيست؟

اين قرباني كفاره معصيتي بود كه او مرتكب شده بود. معصيت مخالفت با امرپروردگار.

نفس عمل او مثل همون رو نگرفتن درموقعي بود كه مُحرم نيست.زيرا هردو مخالف اون چيزيه است كه خداي تعالي خواسته.

اما همين بانوي محترم، اگر حقيقتا به ذات مقدس پروردگار محبت مي داشت، درحال احرام، رو گرفتن وپوشاندن صورت از نامحرم برايش هيچ تفاوتي با رو گرفتن درحال عادي نمي داشت. چون محبوبش اينو خواسته بود همه وجود اوهم خواست مي شد براي انجام اين كار!

اما حيف كه او هيچ لذتي از عباداتش نمي برد

با خدايش عشق نمي كرد

عادت كرده بود نماز بخواند

عادت كرده بودروزه بگيرد واحكام دين را به جا بیاره! اما عاشق صحبت با محبوبش نبود، نمي توانست از همصحبتي با خداي عزيزش لذت ببره.

تقوايي كه اوداشت صفت بسيار خوبي بود اما براي زيستن با عشق احتياج به امور فوق العاده هست. خوب بودن تنها كافي نيست.

عشق ساده است اما عميق و متفكر

مانند صفات وتبعاتش كه پنهانه و فقط يك عاشق ميتونه عاشق ديگري رو بشناسه

چونکه عاشقا فرياد نمي كشن،زمزمه مي كنن...

اگر واقعا عاشق پروردگارت باشي زمزمه هاشو به زبان نجوا درخلوتهاي خودت خواهي شنيد....

منتظر فرياد پروردگارت نباش

تو لحظه اي سكوت كن...

ومنتظر باش.منتظر لحظه اي كه آنقدرقدرت شنوايي ات تقويت شود تا صداي زمزمه هاشو بشنوي

چونكه اون مهربون هميشه به زبان نجوا سخن ميگه.

اگه گوش كني زمزمه هاشو ميشنوي

 

بهتر اينكه :

 

طوري عبادت كنيم كه عبادتامون تبديل به عادت نشه.

وقتي به انجام هركاري عادت كني،پايان لذت وعشق به آن رو براش رقم زدي

عادت كردن پايان انساني زيستن واراده داشتنه

سرچشمه هر عبادتي يا هرهدفي اگرمعرفت باشه، اگه بدونيم به هنگام نماز چه فوجي از رحمت ومحبت ازطرف  پروردگار به سوي ما سرازير شده كه لياقت صحبت با بالاترين مقام هستي رو داريم هرگز نمازامونو از حفظ نمي خوانيم!

نمي گم به جاي يازده ركعت نماز نافله شب فقط بشين وچند دقيقه اي فكر كن : اوكه قرار است لحظاتي دركنارش باشم كيست وچقدر مرا دوست دارد وبا اعطاي اين همه نعمت خواسته اظهار محبتي به من كند

نه!

هم نافله شب رو بخون وهم اين كارو انجام بده.

اما نذار نافله شبُ (چنين لذت دلنشيني) برايت عادت شه

نگذار دلت كپك بزند

اشكال اينجاست كه ما نمي دونيم اون مهربوني كه ازوجود خودش در ما دميده چقدر عاشق ماست

چقدر خاطرمونو ميخواد

چقدر به ما مشتاقه

درحالي كه ما بهش محتاجيم...

لزومي نداره به زور خودمونو وادار به بندگي كنيم

كافيه بدوني اون بهترين رو براي تو وفقط تو ميخواد. ممكنه چيزي به نظر خودت برات بهترين باشه اما فكر كني بدترينه..

اون بهت ميده تا بفهمي بهترينه

وگاهي فكر ميكني بهترين رو بدست آوردي

درحالي كه برات مضره

اون ازت ميگيره تا نكنه كوچكترين آسيبي به تو برسه

اگه گوش كني زمزمه هاشو ميشنوي كه ميگه

بنده من

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

 

 

 

+ نوشته شده توسط عرفان در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت |

 

تاحالا شده توعالم واقعيت دهنه زندگي ازدستت در رفته باشه وحسابي عرصه بهت تنگ شده باشه؟

اينجور موقع ها چي كار مي كني؟

شايد توهم مثل من دهنت رو مي بندي – تا كسي صداي هوار كشيدن دلت رو نشنوه- وتو دلت هوار مي كشي خداااااااااااااااااااا !

گاهي اوقات وقتي حالت خيلي بده، چشماتو مي بندي و از شدت ضعفي كه داري احساس مي كني خوابت برده. شايد يكي دو دقيقه بيشتر طول نكشه. اما تو همون دقايق كوتاه خداي مهربونت شايد يه چيزايي رو نشونت ميده كه به اندازه يه عمرشارژت مي كنه.....

 

 

 

دخترك، هميشه ناآرام و مشوش بود.

جايي خالي، ازآنچه نمي دانست چيست كه جايش خاليست، درونش احساس مي كرد.

وجودش تبديل شده بود به يك معادله چند مجهولي؟!

جاي چه چيز در وجودش خالي بود؟

چظور بايد آن را پيدا مي كرد؟

ازكدام مسير بايد مي رفت؟

اصلا چطور مي توانست دنبال چيزي بگردد كه نمي دانست چيست؟

اين سوالها هر روز وهر روز آنقدر تكرار شده بود وهر روز آنقدر به تعدادشان افزوده مي شد كه احساس مي كرد گنجايش مغزش تكميل شده! ديگر سرش ظرفيت اين همه پرسش را نداشت...

درد مي كرد،خيلي درد مي كرد

سرش را ميان دستانش گرفت وفشار داد.آرام نشد.بيشتر فشار داد، بازهم آرام نشد

حالا جاي فشار دستانش هم آزرده شده بود ودرد مي كرد.نگاهي به هواي باراني بيرون انداخت.

قطرات باران آرام آرام به پنجره مي خوردند وروي شيشه باجاي پاي خود خط ميكشيدند..

شقيقه هايش را به شيشه هاي مرطوب وخنك چسباند تا خنكاي شيشه مغز ملتهبش را آرام كند.

چشمانش را بست.

پروردگارا كمكم كن!

مگر نه اينكه تو خالقم هستي؟

مگر نه اينكه مرا آفريده اي وتمام كوچه پس كوچه هاي وجودم را تو نام گذارده اي؟ پس بگو اين جاي خالي از آن چيست؟

فقط ازتو مي خواهم...

اياك نستعين اياك نستعين اياك نستعين

فقط تو  فقط تو  فقط تو

چشمانش را بست...

او را ديد كه دوبال پرواز به دست دارد وبه سمتش مي آيد.

- : اين دوبال پرواز مال كيست؟ ازوجود كدام پرنده چيده اند؟

باتبسمي مهربان نگاهش كرد، انگار ميخواست چيزي بگويد...

نگاه آرامش، يكباره آرامشي وصف ناپذير را به وجودش هديه كرد.

با همان لحن دوستانه وآرامي كه از او انتطار مي رفت پاسخ داد :

اين دوبال ازآن توست.

-: من؟! اما من كه پرنده نيستم؟!

آرام وصبور، مهربانتر از بار قبل پاسخ داد: بلنداي پرواز پرنده خيلي كمتر از قدرت پرواز تو است.پرنده بودن براي تو خيلي كم است. تو چيزي بيش از اينها هستي.

- : مثلا چه؟

آرام صبور با محبتي آميخته با قاطعيت پاسخ داد:

انسان...

انساني كه آدميت مي شناسد.

چيزي از كلامش نمي فهميد

اما شنيدن اين كلمات؛هرچه كه بودند، آرامش مي كرد.

راستي چه سري ميان آنها نهفته بود كه چنين اعجازي داشت؟

با لحني آميخته به خواهش رو به مهربان صبور كرد و گفت:

بالها را به من ميدهي؟

نه!

انتظار چنين پاسخي را نداشت!

ادامه داد:

بالها نزد من مي ماند تا زماني كه لايق پرواز شوي و مهارت پرزدن بياموزي. بدون اينكه پرواز بداني اين بالها به چه دردت مي خورند؟

"مهربان صبور" راست مي گفت.

اما؛

دوباره پرسيد: لياقت چه؟

"مهربان صبور" كه حالا كمي جدي تر شده بود ديگرهيچ نگفت.

با انگشت دست به سمتي اشاره كرد.

دخترك نگاهش را به سوي سمتي كه "مهربان صبور" اشاره مي كرد برگرداند.

انگشتش راهي را نشان مي داد كه خود درابتداي آن ايستاده بود وانتهايش ناپيدا بود.

دخترك گفت:

ازاين راه بايد بروم؟

غريب وناآَشناست! گم مي شوم! نابلدم!

 

مهربان صبور با لحني نوازشگر ومهري بي پايان پاسخ داد:

تو فقط برو، من دراين راه به تو

توفيق بندگي

ليافت

صبر

ثبات قدم

حرّيت

عشق

آرامش

و...

ودوبال پرواز ميدهم

دخترك با خودش فكر كرد:چه واژه هاي قشنگي؟

يعني امكان دارد همه آنها را يك نفر باهم داشته باشد؟

 

"صبور مهربان" درحالي كه كم كم از او فاصله مي گرفت لبخندي برلبانش نشست.

صبر كن!صبر كن اي صبور مهربان!

مهارت پر زد را چگونه بياموزم؟

بالها بدون آنكه پر زدن بدانم به چه كارم مي آيد؟

"داناي صبور" پاسخ داد:

آن زمان كه ليافت را يافتي، مهارت پرواز را  نيز،خواهي يافت.

آنها را كنار هم جستجو كن.

همان جاست،اگر بخواهي آن را خواهي يافت.

هركه ميل به پرواز دارد ليافتي هم دروجودش نهفته است وهركه لياقت يافت پرواز را خواهد يافت...

برو وبدان من همواره مراقبت هستم.از دور واز نزديك نظاره ات مي كنم،درسختيها به كمكت مي شتابم.براي موفقيتت دعا مي كنم وازفشار سختي هاي تو مي رنجم.

برو وبدان بيش ازخودت نگران ومراقبم...

 

 

راستي بچه ها اين نوشته ها به قلم خودمه اگه ازجايي بنويسم يا كسي بنويسم حتما منبعش رو ذكر ميكنم

 

 

 

+ نوشته شده توسط عرفان در شنبه دهم دی 1384 و ساعت |