|
والاترین وقدرتمندترین قانون زندگی عشق است
|
می دونم بارها تو رو دیده ام اما نشناخته ام...
ای کاش اونقدرخوب بودم که تو رو می شناختم،جلومی آمدم وسلامت می کردم. تو جواب سلامم رو می دادی و من از آرزوهام برات می گفتم. هرچند، وقتی ببینمت و بشناسم و بتونم سلامت کنم و تو پاسخم دهی، تقریبا آرزوی دیگری برام نمونده که برآورده بشه.
ای کاش از تو آدرسی داشتم، شماره ای، یا هر وسیله ارتباطی مثل یک دل پاک و عاشق، اونوقت به تو می گفتم که همه ما انسانها، در این روزها، چقدر تنهاییم... چقدر غمگینیم و زبان هامون در برابر ظلم کوتاه شده.
میگفتم چقدر دلم از ستمهایی که بر عزیزانم رفته به درد آمده، مثل کودکی که بر او جفا شده برای پدر مهربانی چون تو اشک می ریختم و ازتو تمنا می کردم داد ظلمی که بر عزیزانم رفته را بستانی.
میگفتم چقدر فشار تحمل می کنیم، نه فقط از روی صبوری، بلکه گاهی از روی ضعف و ناچاری، می گفتم چقدر تنها و بی کسیم و جز تو و خدای تو کسی را برای یاری جستن نداریم.
دلم میخواد تو رو که تنها داشته واقعی من هستی بشناسم، تا بفهمم چطور می شه ریشه ظلم رو خشکاند. چطور می شه از عدالت حمایت کرد. می دونم توهم خسته شدی. از این که تو رو نمی شناسند، از اینکه به نام تو تهمت ها بر پاکان می بندند، و ظلمها بر مظلومان روا می دارند، از اینکه این غیبت طولانی شده....
می خواهم چشمانم را باز کنم. آنقدرباز که تو رو،و حضورت رو درون خود ببینم، آنقدر باز که بتونم ببینمت و تو در چشمانم آشنا بیایی.اونوقت جلو بیایم ، سلامت کنم وتو سلامم را پاسخ دهی
اون روز ، روز رها شدن من از پیله است، می تونم فریاد بزنم وحق رو صداکنم، اون روز مرز تزویر رو خواهم شناخت،اون روز پیام عاشورا را می شنوم و می فهمم دلیل فریاد رستگاری علی در محراب شهادت چه بود
شاید اون روز، روز انقلاب تو نباشد ولی حتما روز رستاخیز روح من خواهد بود
از خدامی خوام اونقدردلم رومحکم کنه که اگه نگاهمون با هم یکی شد، بند دلم پاره نشه ، بتونم جلو بیایم ، سلامت کنم و توسلامم را پاسخ دهی
یک ربع قرن پیش، درست در ظهر چنین روزی (دوم مرداد)متولد شدم
یک ربع قرن، خداوند به من موهبت زندگی بخشید
پروردگارا،از تو بابت همه موهبت هایت سپاسگزارم
تو به من، بزرگترین هدیه بشریت، یعنی ظرفیت دوست داشتن، و نعمت محبوب بودن و دوست داشته شدن توسط همنوعان و اطرافیان را بخشیدی
در داستان زندگی من ماجراهایی قرار دادی تا متوجه شوم که عشق، مهربانی، صداقت، فروتنی، حسن نیت و بخشش می تواند هر بدی را خنثی کند
و من آموختم، وقتی کسی به من بدی و دشمنی کرد، اشتباهی را مرتکب شده که هرکس، حتی خود من در حق دیگران می توانم مرتکب شوم، و در این لحظه بهترین کاری که می توانم انجام دهم این است که آن شخص را بی هیچ ریا و و خودنمایی عفو کنم و با بخشش او از بند نفرت و زندان کینه رها شوم
با هر انسانی که وارد زندگیم شد،درسهای بزرگی آموختم و این درسهای که باکمک تو به موهبتهایش پی بردم، مرا بیشتر ازآنچه گمان میکردم رشد داد.
خدایا از تو به خاطر همه تجربیات طلائی زندگیم که مرا با بردن به درون آتش، پخته و حرارت دیده کرد متشکرم. بابت همه سرمایه های گذشته، که حرکت مرا در آینده هموار کرد تو را شکر میگویم
تو به من آموختی می توانم هرآنچه را بخواهم بدون نگرانی ازبزرگ بودنش ، از ته دل آرزوکنم. تو به من گفتی فقط بخواه، بخواه تا اجابت کنم.و من خواستم و تو همیشه بیشتراز خواسته من اجابت کردی
بخشندگیت را شکر میگویم. همه نگرانی و تشویش هایم را رها می کنم و به تو می سپارم
می دانم تو مرا از رنج غم و گناه نجات می بخشی و بارهایم را سبک می کنی وبی قراری قلبم را التیام می دهی
سکان زندگی خود را به دستهای ایمن تو می سپارم، مرا به هرجا که میخواهی هدایت کن
بخشندگی و مهر تو را در آغوش می کشم و چه احساس زیبایی است وقتی همه عصبیت ها و فشارها با یاد تو آرام می شود

تا به حال چیزی از مجسمه بودا شنیدید؟
اهالی روستایی در هندوستان که پیرو آیین بودای مقدس بودند مجسمه ای از بودا ساختند. مجسمه از طلای ناب ساخته شده بود و تندیسی بود گرانبها و پرقیمت
در حین جنگها و یورش اقوام بیگانه به هندوستان، اهالی ده، برای محفوظ ماندن
این میراث گرانبها از هجوم مهاجمین، روی آن را با کاه گل پوشاندند تندیس طلایی
بودا تبدیل به مجسمه کم ارزشی از کاه گل شد
به خاطر کشت و کشتار و قتل مردمان دهکده، راز مجسمه طلا، درسینه کشته شدگان محفوظ ماند و آنچه نسلهای بعد از مجسمه بودا شناختند ، سنگ و گلی بیش نبود
به مرور زمان کاه گل هایی که سطح رویی مجسمه رو پوشانده بودند ریزش کردند و
طلای نابی که زیر کاه گل مخفی شده بود با درخشش عجیب خود زیر نور طلایی خورشید، خود را نشان داد.
و تازه همه آنهایی که مجسمه بودا رو تنها مجسمه ای کاه گلی شناخته بودند،
به ارزش و قیمتی بودن این میراث گرانبها پی بردند
این داستان یکی از بزرگترین آویزه های روحم در زندگیست وقتی با مصائب و منابع
درد زندگی روبرو می شوم
منابع آفرینش درد و رنج ویا همون مصائب سختی که حتی یادآوریشون برای ما تولید درد میکنه، درست مثل مجسمه بودا می مونه
درد و رنجی که در ظاهر این اتفاقات وجود داره مثل کاه گلیست که سطح ظاهری
این گنج گرانبها رو پوشانده اما وقتی به درسهایی که باید از ماجرا بگیریم دقت کنیم،
متوجه خواهیم شد موهبتهایی در دل این ماجرا ها نهفته است که ارزشش کمتر
از طلای ناب مجسمه بودا نیست
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت
خدا دنیا را بی زنجیر آفرید، آدم بود که زنجیر را ساخت
شیطان کمکش کرد

دل، زنجیر شد. زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر میخواست
نام دنیای بی زنجیر، اما بهشت بود
امتحان آدم همین جا بود، دستهای شیطان پر از زنجیر بود
خدا گفت : زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد
نامش را مجنون گذاشتند
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری
این نام را شیطان بر او گذاشت
شیطان آدم را در زنجیر می خواست
لیلی، مجنون را بی زنجیر میخواست

لیلی می دانست خدا چه می خواهد
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند
لیلی زنجیر نبود.لیلی نمیخواست زنجیر باشد
لیلی ماند، زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.
خدا گفت لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من
ماجرایی که باید بسازیش
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است، بنشین تا بیفتد
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
ولی هیچگاه اتفاق نیفتاد
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی بسازد

خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن
شیطان گفت : آسودگی است، خیالیست خوش
خدا گفت: لیلی رفتن است، عبور است و رد شدن
شیطان گفت : ماندن است، فرو رفتن در خود
خدا گفت : لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشش
شیطان گفت : خواستن است، گرفتن و تملک
خدا گفت : لیلی سخت است، دیر است ودور از دست
شیطان گفت : ساده است، همین جایی و دم دست

ودنیا پر شد از لیلی های زود، لیلی های ساده اینجایی
لیلی های نزدیک لحظه ای
خدا گفت : لیلی زندگیست، زیستنی از نوع دیگر
لیلی جاودانگی شد وشیطان دیگر نبود
مجنون، زیستنی از نوع دیگر را برگزید و می دانست
که لیلی تا ابد طول می کشد
خدا به شیطان گفت لیلی را سجده کن
شیطان غرور داشت ، سجده نکرد
گفت من از آتشم و لیلی از گل است
خدا گفت : سجده کن. زیرا که من چنین میخواهم
شیطان سجده نکرد، و رانده شد، و کینه لیلی را به دل گرفت

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند؛ وتا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد
اما گفت: نمی توانی! هرگز نمی توانی، لیلی دُردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. نمی توانی گمراهش کنی، حتی تا واپسین روز حیات...

شیطان می داند، لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند، عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است
او بدنامی لیلی را میخواهد، بهانه بودنش تنها همین است
نام لیلی رنج شیطان است.شیطان از انتشار لیلی می ترسد
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد
درهمه داستانها مجنون عاشق است و لیلی معشوق، اما لیلی داستان من عاشق است و فاعل...
لیلی نام تمام دختران سرزمین من است...
نام دیگر انسان ...
خودم
خدا مشتی خاک را برگرفت میخواست لیلی را بسازد
از خود در او دمید، ولیلی پیش از آنکه باخبر شود ، عاشق شد
سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد، زیر خدا در او دمیده، وهرکه خدا در او بدمد، عاشق می شود
لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، نام دیگر انسان
خدا گفت به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید
آزمونتان تنها همین است : عشق... وهرکه عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر
عشق کمند من است، کمندی که شما را پیش من می آورد..کمندم را بگیرید
ولیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت عشق فرصت گفتگوست، گفتگو با من
با من گفتگو کنید
ولیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد، لیلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت : عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همان منبع
لیلی زیر درخت انار نشست،
درخت انار، عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ!
گلها انار شد، داغ داغ.
هر اناری هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند.
دانه ها توی انار جا نمی شدند! انار کوچک بود، دانه ها ترکیدند، انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید، لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید، مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود!
کافی است انار دلت ترک بخورد...!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همان منبع
لیلی گفت امانتی ات زیادی داغ است، زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد،
امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت : خاکسترت را دوستدارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت : کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت : مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن، تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه میسوزی.
لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد،ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت : اما من تب وتابم! بی من می میری.
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است. مرگ من ، مرگ مجنون پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است، اشک دریاست، دریا تشنگی است، و من تشنگی ام، تشنگی و آب، پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد... لیلی تشنه تر شد...خدا خندید...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا گفت زمین سردش است،چه کسی می تواند زمین راگرم کند؟
لیلی گفت : من!
خدا شعله ای به او داد.
لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت
سینه اش آتش گرفت،خدا لبخند زد، لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن، زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید، خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گُر می گرفت،خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید، می ترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست...خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید، مجنون هیزم ِ آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید، آتش ماند، زمین خدا گرم شد.
خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردم در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند.حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. سگ اصحاب کهف ، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آنکه چیزی بگوید، سنگش زدند وچوبش زدند، چوبش زدند، زخمی و رنجورش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست و گفت : من هشتمین آن هفت نفرم، با من اینگونه نکنید، آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟
هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم تا بگویم که چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود، اما دیدم که آدمی چگونه بدل به دام و دد شده است.
دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید، دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید، این سگ که این همه از او نفرت دارید نام من است اما خوی شماست!
سگ اصحاب کهف گفت: من آمده بودم از تغییر برایتان بگویم. از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن. اما می بینم که شما از تبدیل تنها فروتر رفتن را بلدید.سقوط و مسخ را.
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی، چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر کند.
چرا نیاموخته اید؟ نیاموخته اید که به دیگری گوش کنید؟ شاید دیگری سگی باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می توان شنید! سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت....
ـــــــــــــــــــــــــ
من هشتمین آن هفت نفرم : نوشته عرفان نظر آهاری
که خواسته و ناخواسته شریک دردها و شادیهای هم بودیم و هستیم...
.jpg)
کسانیکه نمی تونن گذشته رو به یاد بیارن، یا برای فرار از خاطرات به ظاهر تلخ ، سعی دارن اون رو فراموش کنن،ناچارند برای پذیرش و آموختن درسهای زندگی، تجربیات گذشته
رو دوباره تکرار کنن.
هیچ کدوم از ما ، نمی تونیم هرگز به طور کامل از تاثیرات گذشته های خودمون ،رهایی پیدا کنیم. با این حال، حقیقتا باور دارم، با به یاد آوردن خاطرات ، می تونیم انتخاب های دردناک گذشته رو تبدیل به درسهای فوق العاده و روزهای طلایی کنیم. خاطراتِ روزهایی که سرمایه حرکت، در زندگی آینده می شن!
با استفاده از چنین سرمایه های گرون قیمتی که کمترین بهای اون، عمر ، وقت وجوانی ماست، می تونیم برای ایجاد روابطی سالم و پرمهر، و یک زندگی مطلوب ، امیدوار و پر انرژی باشیم.
خداوند بی نهایت است، لامکان و بی زمان،
اما به قدر فهم ِتو، کوچک می شود،
وبه قدر ِنیاز تو فرود می آید
و به قدرآرزوی تو گسترده می شودوبه قدر ِایمان تو کارُگشا می شود
و به قدر نخ ِپیرزنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدوارام گرم می شود
هم پدر می شود برای یتیمان، هم مادر
برای محتاجان ِبرادری، برادر می شود
برای نا امیدان ، امید می شود
برای گمگشتگان،راه می شود
برای آنانکه در تاریکی مانده اند نور و
برای محتاجان به عشق، عشق می شود
خداوند همه چیز می شود، همه کس را، به شرط ِاعتقاد؛ به شرط ِپاکی دل؛ به شرط ِطهارت ِروح؛ به شرط ِ پرهیز از معامله با ابلیس...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
با الهام از : " مردی در تبعید ابدی" نوشته : نادرابراهیمی

چند روز پیش با جمعی از اقوام سفر یک روزه رفته بودیم. نرگس جون و بابانیومدند. نرگس جون برای سفر مکه آماده رفتن می شد و بابا هم کار داشت! من وستاره و امیرمحمد ومامان و باباش قرار بود باهم بریم. شب قبلش، وقتی امیرمحمد خسته از بازی و شیطنت روزانه روی کاناپه ولو شده بود، نرگس جون،باتوجه به تذکرات مامان امیرمحمد، رو به امیرکرد و با درنظر گرفتن ضرورتِ " به در بگو دیوار گوش کنه" به امیر گفت: خاله ، فردا من نمیام دماوند مواظب ستاره وعرفان باشی ها! امیر محمد با اون چشمای پر از سوالش همونطوری که روی کاناپه َلم داده بود پرسید: یعنی چی کار کنم؟![]()
نرگس جون گفت : یعنی مردشون باش،
حواست بهشون باشه، حواست باشه غذا خوب بخورن، همه غذاشون رو تاآخر بخورن!
تنها بیرون نرن!
وقتی همه خوابن نرن تو باغ شیطنت وسر وصدا کنند!... گفت: خاله یه دقیقه صبرکن! بدو بدو رفت یه کاغذ بزرگ و قلم آورد و گفت : یادم میره همش رو ، شما یکی یکی بگو بنویسم. ( آخه دیگه باسواد شده جغله ما، هم میخونه هم می نویسه )هرچی مامانش گفت امیرمحمد خاله جدی نمیگه، دیگه فایده نداشت! آخه جدی گرفته بود. صبح که بیدار شدم دیدم یه لیست بلند بالا نوشته همراه با غلط دیکته های فراوان نوشته! آخه " غ " رو اخیرا یاد گرفته:
![]()
قزایشان را خوب بخورند
بی کس وتنها جایی نروند
جیق نزنند
تنها به باق نروند
.....
گفتم خدا رحم کنه! امیدوار بودم لیستش رو خونه جابذاره که همین اتفاق هم افتاد.![]()
امیرمحمد صبح زود با خاله فاطیش (مامان مسافرکوچولو ) و مسافرکوچولو زودتر ازهمه ما رفت. ما نزدیکای ظهر رسیدیم. ولی نرگس جون بد فکری هم نکرده بود ما رو سپرده بود دست مرد کوچولو!![]()
اون روز یاد وقتایی افتادم که امیر کوچولوبود، من و ستاره باهاش خاله بازی می کردیم. اون میگفت من بابای شما دوتا بشم؟
می گفتیم باش! وقتی مثلا بابا میشد هرچی میخواستیم از الکی برامون میخرید. هر کاری بهش میگفتیم انجام میداد. میگفتیم آخه بچه هات لوس وبی ادب میشن هرکاری میخوان واسشون میکنی که؟
می گفت عیبی نداره ،میخوام خوشحال باشن بچه هام! ![]()